هدایت به بالای

بازدیدها: 12

خجالت

هر چه قدر هم که مامانش بهش می گفت پسرم برو با بچه ها بازی بکن فایده ای
نداشت.احسان کوچولو روی یکی از دست هاش یه لک قهوه ای بزرگ بود، اون همیشه فکر می کرد که اگه
بقیه بچه ها دستش رو ببینن مسخره اش می کنن بخاطر همین همیشه خجالت می کشید و دوست نداشت
که با هم سن و سال های خودش بازی کنه.

یه روز احسان به مامانش گفت: من دیگه پارک نمیام.مامان احسان گفت: چرا پسرم؟ احسان گفت: من خجالت می
کشم با بچه ها بازی کنم آخه اگه برم پیششون اون ها من رو بخاطر لکی که روی دستم هست
مسخره می کنن.مامان احسان گفت: تو از کجا میدونی که بچه ها مسخره ات می کنن؟ مگه تا حالا رفتی
با بچه ها بازی کنی؟ احسان جواب داد: نه.

مامان احسان کوچولو اون رو بغل کرد و گفت: حالا فردا که رفتیم پارک با هم می ریم پیش بچه
ها تا ببینی اون ها تو رو مسخره نمی کنن ودوست دارن که باهات بازی کنن.

روز بعد وقتی احسان و مامانش رسیدن به پارک باهم رفتن پیش بچه ها.مامان احسان به بچه هایی که داشتن
با هم بازی می کردن سلام کرد وگفت: بچه ها این آقا احسان پسر من و اومده که با شما
بازی کنه.یکی ازبچه ها که از بقیه بزرگ تر بود جلو اومد و رو به احسان کوچولو گفت: سلام اسم
من نیماست، هر روز تو رو می دیدم که با مامانت میای پارک اما هیچ وقت ندیدم که بیای با
ما بازی کنی حالا اگه دوست داری بیا تا با بقیه بچه ها آشنا بشی.احسان کوچولو به مامانش نگاهی کرد
و رفت.

بعد از مدتی مامان احسان رفت دنبالش تا با هم برگردن خونه.وقتی احسان کوچولو مامانش رو دید با خوشحالی دوید
سمت مامانش و گفت: مامان من با بچه ها بازی کردم و خیلی خوش گذشت تازه هیچ کس هم من
رو مسخره نکرد.

مامان احسان لبخندی زد وگفت: دیدی پسرم تو هم می تونی با بچه ها بازی کنی و هیچ کس مسخره
ات نمیکنه.همه بچه ها با هم فرق هایی دارن اما این باعث نمیشه که نتونن با هم باشن و با
هم دیگه بازی کنن.از اون روز به بعد احسان کوچولو دوست های تازه ای پیدا کرده بود که در کنار
اون ها بهش خوش می گذشت و در کنار هم خوشحال بودن.

تبیان

نویسنده: shahriyar
نظرات: بدون نظر

بازدیدها: 12

داستان زیبای بازی‌های کامپیوتری

بازی‌های کامپیوتری کودکان

بعد از آن غرق بازی شد و زمان را فراموش کرد.او علاقه ی زیادی به این
بازی ها داشت و همیشه همه چی را فراموش می کرد.

با صدای زنگ آیفون علی به خودش آمد ساعت ۶ غروب بود و او نزدیک ۴ ساعت بی وقفه پشت

کامپیوتر نشسته بود.در را باز کرد، پدرش بود.پدر با دیدن علی سرش را تکان داد و گفت: باز که چشم
هایت قرمز شده، حتماً بازم داشتی بازی می کردی؟

علی سرش را پایین انداخت و با خجالت گفت: بله! علی
از پدرش خجالت کشید چون چندین بار به پدرش قول داده بود که از کامپیوترش درست استفاده کند.

علی به اتاقش رفت و کامپیوترش را خاموش کرد.بعد به آشپزخانه رفت و یک چایی برای پدرش ریخت.مادر علی خانه
نبود او به شهرستان به دیدن پدر و مادرش رفته بود.

علی خیلی تکلیف داشت که باید انجام می داد.اما او خیلی خسته بود و نمی توانست تمرکز کند.وقتی علی داشت
تکلیف ریاضی اش را می نوشت خوابش برد و تکالیفش نیمه کاره ماند.

فردا علی آماده شد که به مدرسه برود اما کمی استرس داشت چون تمام تکالیفش را نصفه نیمه کاره انجام
داده بود.

زنگ اول ریاضی داشت.معلم از علی خواست که مسئله ها را حل کند ولی علی آن ها را بلد نبود.معلم
از علی خواست تا دفترش را بیاورد و متوجه شد که علی مسئله ها را حل نکرده معلم ریاضی به
نشانه ی تاسف سرش را تکان داد و گفت: علی! چرا چند وقتیه تکالیفت را انجام نمی دهی.اگر این طوری
پیش بری حتماً امتحاناتت را خراب می کنی.

علی در همه ی درس هایش افت کرده بود.یک روز مشاور مدرسه از او خواست تا به اتاقش برود.او از
علی پرسید: علی! چرا به تکالیفت اهمیت نمی دهی.علی گفت: من اصلاً وقت نمی کنم آن ها را انجام بدهم.مشاور:
می شه ازت بخواهم بهم بگی وقتی به خانه می ری چه کارهایی انجام می دی تا شاید اینجوری بتونیم
اشکال کار را پیدا کنیم و با هم یک برنامه ریزی خوب بکنیم.علی گفت: اول ناهار می خورم بعد می
رم سراغ کامپیوترم تا کمی بازی کنم، اما نمی دونم چی می شه که ساعت ها می گذره.بعد که
می خوام تکالیفم رو بنویسم آ نقدر خسته ام که نمی تونم.

بعد مشاور لبخندی زد و گفت: عزیزم بهتر نیست وقتی می ری خونه کمی استراحت کنی و بعد تکالیفت رو
انجام بدی و زمان استراحتت سراغ بازی بری.البته حتماً باید برای خودت وقت بذاری مثلاً نیم ساعت هر روز.تا اینجوری
به همه ی کارهات برسی.

علی گفت: من همیشه می خوام کم بازی کنم اما نمی دونم چرا نمی شه؟

مشاور: تو باید اول به
خودت قول بدهی و بعد یک ساعت را کوک کنی تا بهت خبر بده که زمان بازی تمام شده و
تو کارهای مهم تری هم داری.این روش را امتحان کن و نتیجه را به من خبر بده.

اون روز علی وقتی به خانه آمد تمام کارهایی را که مشاورش به او پیشنهاد داد انجام داد.فردا صبح وقتی
بیدار شد برای رفتن به مدرسه استرس نداشت چون تمام تکالیفش را انجام داده بود.

 

وب سایت دیجی دانلودها

نویسنده: shahriyar
نظرات: بدون نظر

بازدیدها: 11

قصه ی تولد لاک پشت ها

به خاطر همین سارا و پدرش آن شب خیلی زود از خواب بیدار شدند.هوا هنوز تاریک بود آن ها چراغ
قوه شان را برداشتند و با احتیاط به سمت ساحل حرکت کردند.پدر از سارا قول گرفته بود که سارا کاری
به بچه لاک پشت ها نداشته باشد و هیچ سر و صدایی نکند و تنها کاری را انجام بدهد
که پدرش به او می گوید.

سارا واقعاً هیچ تصوری درباره ی اتفاقات آن شب نداشت ولی برادر بزرگترش به او گفته بود که لاک پشت
ها نزدیک ساحل با کمی فاصله از آب به دنیا می آیند.

بعد از این که از تخم بیرون آمدند به سرعت به سمت دریا حرکت می کنند.همه ی این ها برای
سارا بسیار هیجان انگیز بود.

سارا و پدرش به آرامی پشت یک صخره قایم شدند و تنها یکی از چراغ قوه ها را روشن گذاشتند.سارا
همه جا را به دنبال مادر لاک پشت ها گشت اما نه مادرشان را پیدا کرد و نه توانست اولین
بچه ای را که از تخم بیرون می آید ببیند.

بچه لاک پشت خیلی کوچک بود!

بچه لاک پشت مثل همه ی بچه ها خیلی ناشیانه حرکت می کرد و
اصلاً منتظر بقیه ی خواهر و برادراش هم نشد.او خودش به تنهایی به سمت دریا حرکت کرد.کم کم بیشتر بچه
ها از تخم هایشان بیرون آمدند و همه به سمت آب حرکت کردند..
سارا و پدرش قایم شده بودند و اصلاً حرفی نمی زدند و فقط حرکت بچه لاک پشت ها را که
به سمت دریا می رفتند تماشا می کردند.

اما مدتی بعد اتفاق عجیبی افتاد که به نظر سارا بسیار وحشتناک بود.چند مرغ دریایی به سمت بچه لاک پشت
ها حمله کردند و شروع به خوردن آن ها کردند.سارا این طرف و آن طرف را نگاه کرد تا ببیند
آیا پدر لاک پشت ها می آید و آن ها را از دست این پرندگان نجات می دهد؟ اما او
هرگز نیامد.

سارا تمام این صحنه ها را با گریه تماشا می کرد و وقتی اولین گروه از لاک پشت ها صحیح
و سالم به دریا رسیدند جیغ یواشی از سر خوشحالی زد.

با این که پرنده ها تعداد کمی از لاک پشت ها را خوردند اما در پایان تعداد زیادی از آن
ها به دریا رسیدند و سارا از این موضوع بسیار خوشحال بود.

در راه برگشت به خانه پدر متوجه گریه ی سارا شده بود و به او گفت که لاک پشت ها
به این شکل به دنیا می آیند.مادر لاک پشت ها تعداد زیادی تخم می گذارد و آن ها را زیر
شن و ماسه پنهان می کند و خودش از آن جا دور می شود.وقتی بچه لاک پشت ها از تخم
بیرون بیایند، باید تلاش کنند تا خودشان را به دریا برسانند.به همین دلیل با این که تعداد زیادی از آن
ها متولد می شوند ولی تعداد زیادی بوسیله ی پرندگان خورده می شوند و بعضی از آن ها هم در
دریا کشته می شوند.پدرش گفت فقط تعداد کمی از این لاک پشت ها موفق می شوند سال های زیادی زنده
بمانند.

سارا خیلی خوشحال بود که آن شب اطلاعات زیادی در مورد لاک پشت ها یاد گرفته و همین طور خوشحال
بود از این بابت که یک خانواده دارد و والدین و برادر و خواهرش به او کمک می کنند و
از همان روز اول که بدنیا آمده همه مواظبش بودند و از او خیلی خوب مراقبت کردند و می کنند.

وب سایت دیجی دانلودها

نویسنده: shahriyar
نظرات: بدون نظر

بازدیدها: 11

قصه ی جالب کتابهای شلخته

اما مثل اینکه این کتابها هنوز کتابخانه ندیده بودند.چه کارهایی می کردند.بلند بلند می خندیدند.همدیگر را هل می دادند.حوصله نداشتند
سر جایشان منظم قرار بگیرند.یک دفعه توی قفسه ها دراز می کشیدند و…

خلاصه حسابی آبروریزی درآورده بودند.اعضای کتابخانه از کار این کتابها تعجب کرده بودند.ولی چون همه با ادب و با حوصله
بودند چیزی نمی گفتند و فقط چپ چپ به کتابها نگاه می کردند.منتظر بودند تا ببینند مسئول کتابخانه خودش چکار
می کند.

مسئول کتابخانه یکی دوبار به کتابهای بی نظم تازه وارد تذکر داد که اینجا کتابخانه است نه پارک! اینجا باید
سکوت را رعایت کنید و سرجایتان منظم قرار بگیرید تا کسی بیاید و یکی از شما را انتخاب کند و
بخواند.

کتابها با تعجب گفتند ” بخواند!”

مسئول گفت: “بله بخواند.”

کتابها همه با هم بلند بلند شروع به خندیدن کردند
و گفتند مگر کسی پیدا می شود که بخواهد مطالب ما را بخواند!

مسئول کتابخانه اخم کرد و سر جایش
نشست.

صحبت کردن کتابها آرامتر شد، ولی هنوز هم همدیگر را هل می دادند و هر کدام سعی می کرد چند
برابر خودش جا بگیرد.

کتابهای مودب و منظم قبلی، از دست کتابهای جدید شلخته ،خسته و عصبانی شده بودند و زیر لب غر می
زدند تا اینکه یکی از کتابها که از بقیه قدیمی تر بود، از کتابهای جدید پرسید: “ببخشید می تونم بپرسم
شما قبلا کجا زندگی می کردید؟”

کتابهای شلخته نگاهی به هم کردند و گفتند :”لای اسباب بازی های ستاره خانم.”

کتاب قدیمی گفت: “لای اسباب بازی ها ! اما کتاب باید توی کتابخانه باشد تا سالم و تمیز بماند.”

یکی
از کتابهای شلخته گفت: “مگه نمی بینی بیشتر کاغذهای ما مچاله شده، جلدمون خراب شده، چند تا از کاغذهامون پاره
شده….”

کتاب قدیمی با دلسوزی سرش را تکان داد و گفت” “حالا فهمیدم چرا انقدر همدیگر رو هل می دهید
یا چرا نمی تونید سرجاتون بایستید.وقتی یک کتاب آسیب می بیینه شکلش زشت می شه و دیگه نمی تونه درست
لای کتابها قرار بگیره.”

کتابها وقتی این حرفها را شنیدند دلشان برای کتابهای تازه وارد سوخت و دیگر غر نزدند
و ساکت شدند.

کتاب قدیمی دوباره گفت: “حالا خدا را شکر الان توی کتابخانه هستید و دیگر زیر دست و پا و لای
اسباب بازیهای بچه ها نیستید.اینجا کم کم شکلتان هم زیبا می شود و کاغذهای مچاله شده تان صاف می شود.بعد
خودتان می فهمید که چقدر زندگی در کتابخانه کیف دارد.تازه از همه مهمتر، اینجا بچه ها شما را بر می
دارند و قصه های قشنگتان را می خوانند.”

این حرفها انقدر روی کتابهای شلخته تاثیر گذاشته بود که می خواستند
گریه کنند.آخر آرزوی هر کتابی این است که کسی آن را بخواند.هنوز حرفهای کتاب قدیمی تمام نشده بود که یکی
از بچه ها سراغ کتابهای شلخته آمد و سه تا از کتابها را برداشت تا با دوستهایش بخواند.

وب سایت دیجی دانلودها

نویسنده: shahriyar
نظرات: بدون نظر

بازدیدها: 9

قصه ی آمورنده ی آزادی پروانه ها

حسام ، پسر کوچولوی قصه ما توی این باغ ، لابه لای گلها می دوید و

پروانه ها را دنبال می کرد.
هر وقت پروانه زیبایی می دید و خوشش می آمد آرام به طرف او می رفت تا شکارش کند.
بعضی از پروانه ها که سریعتر و زرنگتر بودند ، از دستش فرار می کردند، اما بعضی از آنها که
نمی توانستند فرار کنند ، به چنگش می افتادند.
حسام ، وقتی پروانه ها را می گرفت، آنها را در یک قوطی شیشه ای زندانی می کرد.

یک روز چند پروانه زیبا گرفته بود و داخل قوطی انداخته بود ، قصد داشت که پروانه ها را
خشک کند و لای کتابش بگذارد و به همکلاسی هایش نشان بدهد.
پروانه ها ترسیده بودند ، خود را به در و دیوار قوطی شیشه ای می زدند تا شاید راه فراری
پیدا کنند.
حسام همین طور که قوطی شیشه ای را در دست گرفته بود و به پروانه ها نگاه می کرد خوابش
برد.
در خواب دید که خودش هم یک پروانه شده است و پسر بچه ای او را به دست گرفته و
اذیت می کند.
تمام بدنش درد می کرد و هر چه فریاد و التماس می کرد کسی صدایش را نمی شنید.

بعد پسر بچه ، حسام را ما بین ورقهای کتابش گذاشت و کتاب را محکم بست و فشار داد.دست و
پای حسام که حالا تبدیل به یک پروانه نازک و ظریف شده بود ، ترق ترق صدا می داد
و می شکست و حسام هم همین طور پشت سر هم جیغ بلند می کشید.
ناگهان از صدای فریاد خودش از خواب پرید و تا متوجه شد که تمام این ها خواب بوده است دست
به آسمان بلند کرد و از خدا تشکر کرد.

ناگهان به یاد پروانه هایی افتاد که در داخل قوطی شیشه ای، زندانی شده بودند..
! بعد ، قوطی پروانه ها را به باغ برد ، در قوطی را باز کرد و پروانه ها را
آزاد کرد.پروانه ها خیلی خوشحال شدند و از قوطی بیرون پریدند و شروع به پرواز کردند.

حسام فریاد زد : پروانه های قشنگ مرا ببخشید که شما را اذیت می کردم.قول می دهم این کار زشت
را هرگز تکرار نکنم.

وب سایت دیجی دانلودها

نویسنده: shahriyar
نظرات: بدون نظر

بازدیدها: 7

شعر کودکانه من و خواهرم

 

توی خانه جنگ استجنگ من با خواهر

پشت بالشتش بازاو گرفته سنگر

خرسی ما با اوستمن تک و تنهایم

می
خورد گاهی تیرتوی دست و پایم

من تفنگم جاروستاو تفنگش کفگیر

گوله های جورابمی شود بمب و تیر

ما به
هم ساعت هاتیر می اندازیم

هردو مان در این جنگعاقبت می بازیم

وب سایت دیجی دانلودها

نویسنده: shahriyar
نظرات: بدون نظر

بازدیدها: 9

فیل ها در خواب علی کوچولو

علی کوچولو برای فیل هایش علف گذاشت.فیل ها علف ها را خوردند و گفتند: « باز هم علف بِده!

اما علی کوچولو دیگر علف نداشت.احمد و رضا آمدند، توی دستشان پر از علف بود(dot) علی کوچولو گفت: «
خوب شد که علف آوردید.فیل هایم سیر نشده بودند.» احمد و رضا، علف ها را روی زمین ریختند.علی کوچولو هم
درِ قفس را باز کرد.

بچه فیل ها بیرون آمدند.تند و تند علف خوردند و بزرگ شدند.

بعد، گفتند: « ما دیگر باید برگردیم پیش پدر و مادرمان! » علی کوچولو اَخم کرد(dot) احمد به او گفت:
« ناراحت نشو.آن ها نمی توانند این جا بمانند.» رضا هم گفت: « تازه، دلشان برای پدر و مادرشان تنگ
شده! »
بچه فیل ها گفتند: « اما ما راه رسیدن به شهرمان را بلد نیستیم!…
» علی کوچولو و احمد و رضا هم نمی دانستند شهر فیل ها کجاست(dot) آن ها سوار سه تا از
فیل ها شدند و به دنبال هم به راه افتادند.توی کوچه، هر کس آن ها را دید، گفت: « فیلِ
بچه ها، یادِ هندوستان کرده! » علی کوچولو راه هندوستان را بلد بود.آن ها از کنار ماشین ها و ساختمان
های بلند گذشتند.از کنار باغ ها و رودها و کوه ها گذشتند تا به هندوستان رسیدند(dot) فیل ها تا پدر
و مادرشان رادیدند، کوچک شدند(dot) با خوش حالی به طرف آن ها دویدند(dot) علی کوچولو به احمد و رضا گفت:
« حالا باید برگردیم! » احمد پرسید: « چه طوری؟ » یکی از فیل های بزرگ جلو آمد و
گفت: شما بچه های ما را آوردید.من هم شما را به شهرتان می رسانم.علی کوچولو و احمد و رضا سوار
فیل بزرگ شدند(dot) فیل به راه افتاد.رفت و رفت و رفت و…
یک مرتبه علی کوچولو داد زد: « رسیدیم!…
» و چشم هایش را باز کرد! مادر علی کوچولو کنارش نشسته بود.پرسید: « رسیدید؟ کجا رسیدید؟ حتما باز هم
خواب دیده ای! »

علی کوچولو گفت: « آره، مادر.دیدم که من و احمد و رضا رفتیم به هندوستان و
برگشتیم!»

بعد هم با خوشحالی از جایش بلندش شد.
او می خواست برود، به احمد و رضا خبر بدهد که با هم به هندوستان رفته اند و برگشته اند.

وب سایت دیجی دانلودها

نویسنده: shahriyar
نظرات: بدون نظر
NEWS

بازدیدها: 8

لالایی ماه و مهتابه

لالایی های کودکانه

لالایی ماه و مهتابهلالایی مونس خوابهلالایی قصه ی گل هاسپر از آفتاب پر از آبه

لالایی رسم و آیینهلالایی شعر
شیرینهروون و صاف و سادهزلال مثل آیینه

لالایی گرمی خونهلالایی قوت جونهلالایی میگه:یک شب همکسی تنها نمی مونه

لالایی آسمون
دارهگل و رنگین کمون دارهتوی چشمون درویششنگاهی مهربون داره

لالایی های ما ماههبدون ناله و آههبخون لالایی و خوش باشکه
عمر غصه کوتاهه

وب سایت دیجی دانلودها 

نویسنده: shahriyar
نظرات: بدون نظر

بازدیدها: 7

داستان افسانه ای جک و لوبیای سحر آمیز

جک و لوبیای سحر آمیز

آنها هر روز صبح شیر را به بازار می بردند و می فروختند.اما یک
روز صبح ، گاو دیگر شیر نداد و آنها دیگر پولی نداشتند که حتی یک قرص نان بخرند.

مادر جک به جک گفت : « برو گاو را بفروش و با پول آن مقداری دانه بخر تا آنها
را بکاریم.
» بنابراین جک به بازار رفت.
در بین راه پیرمردی را دید که به او گفت : « جک گاوت را در برابر این لوبیای سحرآمیز
به من می فروشی ؟ » جک چنین پیشنهاد ناچیزی را رد کرد ، اما پیرمرد گفت : « اگر
امشب این لوبیا را بکاری ، تا صبح آن قدر رشد می کند که سر به آسمان می کشد.
» جک از فکر پیرمرد خوشش آمد و گاوش را با لوبیای سحرآمیز عوض کرد.
وقتی به خانه بازگشت ، مادرش فریاد کشید : « چقدر نادانی ! حالا از گرسنگی می میریم.
» و بعد از این حرف ، لوبیا را از پنجره به بیرون انداخت.
صبح روز بعد جک از خواب برخواست و از خانه بیرون رفتد و با تعجب ساقه لوبیای عظیمی را دید
که بالا و بالا رفته و به ابرها رسیده است.
پیرمرد راست گفته بود.
جک دلش می خواست از ساقه لوبیا بالا برود و ببیند تا کجا بالا رفته است.
بنابراین شروع به بالا رفتن کرد و همین طور بالا رفت…
وقتی به پایین نگاه کرد از این که چقدر بالا رفته شگفت زده شد ولی همچنان به بالا رفتن ادامه
داد و بالا رفت تا این که سرانجام به ابرها رسید.

در آنجا قصر سنگی بزرگی یافت.به طرف قصر رفت و جلوی در با خانم بسیار بزرگی روبرو شد.
جک مودبانه به زن گفت : « ممکن است لطفا مقداری غذا به من بدهید ؟ » زن گفت :
« به نظر می رسد پسر خوبی باشی.
بیا توی قصر تا به تو چیزی بدهم.
» بدین ترتیب جک وارد آشپزخانه قصر شد.
اما به زودی قصر شروع به لرزیدن کرد.
تامپ ! تامپ ! تامپ! زن گفت : « زود باش ! بپر بیا اینجا ! » و با عجله
جک را به داخل بخاری دیواری هل داد.
جک دزدکی به بیرون نگاهی انداخت و غول بزرگی را دید.
غول همین که به آشپزخانه یورش برد نعره کشید : « بوی چی می آید ؟ » زن پاسخ داد
: « شاید بوی پس مانده های همان گوشتی باشد که ناهار دیروز باقی مانده.
» غول با شنیدن اینجواب قانع شد و پشت میز نشست و غذایی که زنش برایش درست کرده بود خورد.
هنگامی که غول غذایش را تمام کرد مشغول شمردن سکه های طلایی که در آن روز دزدیده بود ، شد
و به زودی به خواب فرو رفت و خروپف او سراسر قصر را به لرزه درآورد.
جک از توی بخاری دیواری بیرون خزید ، یکی از کیسه های طلا را قاپید و تلوتلو خوران به طرف
ساقه لوبیا دوید.
از آن پایین رفت…
تا این که صحیح و سالم به باغچه خودشان رسید.
جک و مادرش مدتی با آن طلا ها گذران زندگی کردند و هنگامی که طلاها تغریبا تمام شده بود ،
جک دوباره از ساقه لوبیا بالا رفت.

آن قدر بالا رفت تا این که به قصر غول رسید.
همان زن دوباره او را به درون برد و مقداری شیر و نان به او داد.
اما قبل از آن که غذایش را تمام کند قصر شروع به لرزیدن کرد تامپ ! تامپ ! تامپ! به
محض آن تامپ ! تامپ ! تامپ! به درون بخاری دیواری پرید ، غول همراه یک مرغ وارد آشپزخانه شد.
مرغ را روی میز گذاشت و به او دستور داد : « برای من یک تخم بکن ! » مرغ
یک تخم طلایی کرد.
چند لحظه بعد غول شروع به چرت زدن کرد و خروپفش سراسر قصر را به لرزه انداخت.
تامپ ! تامپ ! تامپ! از توی بخاری دیواری بیرون خزید و مرغ را بغل کرد و به سمت ساقه
لوبیا
دوید.

وقتی که جک به خانه رسید مرغ جادویی را به مادرش نشان داد.
مرغ را روی میز گذاشت و به او دستور داد : « برای من یک تخم بگذار » مرغ یک
تخم طلا گذاشت.
جک خیلی به خودش مغرور شد و لی مادرش گفت :« جک ، من دیگر نمی خواهم که از آن
ساقه لوبیا بالا بروی ، چون دردسر می شوی.
» اما چیزی نگذشت که جک دوباره حوصله اش سر رفت و تصمیم گرفت سری به قصر بزند.
بنابراین یک روز صبح زود برخاست و از ساقه لوبیا بالا و بالا رفت.
از پنجره بازی به درون قصر خزید و چیزی نگذشت که صدایی آشنا شنید.
تامپ! تامپ! تامپ! غول وارد شد و یک چنگ طلایی روی میز گذاشت.
به چنگ دستور داد بنوازد و چنگ خود به خود آهنگ زیبایی نواخت.
کم کم موسیقی لالایی ، غول را به خواب برد و خروپف او قصر را به لرزه انداخت.
جک به طرف میز خزید و چنگ را قاپید.
اما در همان حال که داشت به طرف در می دوید چنگ با صدای بلند فریاد زد : « ارباب!
دارند مرا می دزدند ».

غول ناگهان از خواب پرید و گفت : « هوم ، بوی آدمیزاد می آید.چه زنده باشد و چه مرده
، الان استخوانهایش را خرد و خمیر می کنم و از نان درست می کنم.
» غول با دیدن جک غرش وحشتناکی سر داد و نعره زد : « تو را برای صبحانه می خورم.
» جک به طرف ساقه لوبیا فرار کرد و غول به دنبالش دید ، همچنان که غول به دنبال جک
از ساقه لوبیا پایین می رفت ، ساقه لوبیا از سنگینی غول به لرزه درآمد.

جک همان طور که از ساقه پایین می آمد ، فریاد زد : « مادر ! مادر ! یک تبر
برای من بیاور ! » مادر تبر به دست از خانه بیرون آمد ، اما با دیدن غول از وحشت
شروع به لرزیدن کرد.
جک از ساقه پایین پرید ، تبر را قاپید و شروع به شکستن ساقه لوبیا کرد.
گرومب ! ساقه لوبیا سرنگون شد و غول را هم با خود به زمین انداخت.
جک با دیدن گریه مادرش خیلی ناراحت شد.
از آن روز به بعد جک با همه توان خود شروع به کار کرد و در نتیجه مادرش خیلی خوشحال
شد.
بیشتر روزها صدای آنها از کشتزار بگوش می رسید که همراه تغمه زیبای چنگ آواز می خواندند.
مرغ جادویی همچنان تخم طلا می گذاشت و جک و مادرش دیگر فقیر نبودند.
با گذشت سالها ، جک بزرگتر شد و نظر شاهزاده خانم زیبایی را به خودش جلب کرد.
وقتی شاهزاده خانم موافقت کرد که با او ازدواج کند جک نمی توانست بخت و اقبال خودش را باور کند.
اکنون جک نه فقط یک مرغ جادویی و یک چنگ داشت که آهنگهای دلنواز می تواخت ، بلکه یک شاهزاده
خانم هم ، همسرش شده بود !

وب سایت دیجی دانلودها

نویسنده: shahriyar
نظرات: بدون نظر

بازدیدها: 5

داستان جالب من دیگه خجالت نمی کشم

هر چه قدر هم که مامانش بهش می گفت پسرم برو با بچه ها بازی بکن فایده ای
نداشت.احسان کوچولو روی یکی از دست هاش یه لک قهوه ای بزرگ بود، اون همیشه فکر می کرد که اگه
بقیه بچه ها دستش رو ببینن مسخره اش می کنن بخاطر همین همیشه خجالت می کشید و دوست نداشت
که با هم سن و سال های خودش بازی کنه.

یه روز احسان به مامانش گفت: من دیگه پارک نمیام.مامان احسان گفت: چرا پسرم؟ احسان گفت: من خجالت می
کشم با بچه ها بازی کنم آخه اگه برم پیششون اون ها من رو بخاطر لکی که روی دستم هست
مسخره می کنن.مامان احسان گفت: تو از کجا میدونی که بچه ها مسخره ات می کنن؟ مگه تا حالا رفتی
با بچه ها بازی کنی؟ احسان جواب داد: نه.

مامان احسان کوچولو اون رو بغل کرد و گفت: حالا فردا که رفتیم پارک با هم می ریم پیش بچه
ها تا ببینی اون ها تو رو مسخره نمی کنن ودوست دارن که باهات بازی کنن.

روز بعد وقتی احسان و مامانش رسیدن به پارک باهم رفتن پیش بچه ها.مامان احسان به بچه هایی که داشتن
با هم بازی می کردن سلام کرد وگفت: بچه ها این آقا احسان پسر من و اومده که با شما
بازی کنه.یکی ازبچه ها که از بقیه بزرگ تر بود جلو اومد و رو به احسان کوچولو گفت: سلام اسم
من نیماست، هر روز تو رو می دیدم که با مامانت میای پارک اما هیچ وقت ندیدم که بیای با
ما بازی کنی حالا اگه دوست داری بیا تا با بقیه بچه ها آشنا بشی.احسان کوچولو به مامانش نگاهی کرد
و رفت.

بعد از مدتی مامان احسان رفت دنبالش تا با هم برگردن خونه.وقتی احسان کوچولو مامانش رو دید با خوشحالی دوید
سمت مامانش و گفت: مامان من با بچه ها بازی کردم و خیلی خوش گذشت تازه هیچ کس هم من
رو مسخره نکرد.

مامان احسان لبخندی زد وگفت: دیدی پسرم تو هم می تونی با بچه ها بازی کنی و هیچ کس مسخره
ات نمیکنه.همه بچه ها با هم فرق هایی دارن اما این باعث نمیشه که نتونن با هم باشن و با
هم دیگه بازی کنن.از اون روز به بعد احسان کوچولو دوست های تازه ای پیدا کرده بود که در کنار
اون ها بهش خوش می گذشت و در کنار هم خوشحال بودن.

وب سایت دیجی دانلودها

نویسنده: shahriyar
نظرات: بدون نظر

رزرو تبلیغات در این مکان

مطالب بر اساس


رزرو تبلیغات در این مکان

نرم افزار های ضروری

تبلیغات متنی

Recent Posts

    تیزر فیلم گام های شیدای… دانلود کامل فیلم گام های شیدای در دیجی دانلودها

    طراحی سایت
    طراحی سایتسئوسرویس و تعمیر کولر گازیاجاره ویلا - فروش ویلا - ویلا شمال
    دانلود فیلم کلمبوس با کیفیت HD
    دانلود سریال ریکاوری با کیفیت HD
    دانلود سریال رالی ایرانی ۲ با کیفیت HD
    دانلود فیلم هت تریک با کیفیت HD
    دانلود فیلم خانم یایا با کیفیت HD
    دانلود فیلم تخته گاز با کیفیت HD
    دانلود سریال سال های دور از خانه با کیفیت HD
    فیلم شعله ور
    فیلم مارموز
    دانلود سریال هیولا